Norha

 

پيچيده تا ريشه ها

 

                                               ليلا محبوبي

 

        رو به انبوهي جنگل ام، مه شبيه وهم، شبيه هر آنچه ميان چشمهايت هول آور، شبيه آواز وقتي که فرو مي رود ميان سينه ام.

        آرام خزيده اي ميان من، ميان تهيگاه وسط سينه ام و هي سرت را به سرعت بالا مي گيري و وسرک مي کشي روي صورتم، روي چشمهايم. خودت ديده مي شود و من که حالا قرار است فرو روم ميان مستطيلي نه چندان عميق.

        فشافش آوازت که تيرگي ست و تاريکي ميان گوشهايم گيج مي خورد، لزج مي شود پوستم، مماس فلسهايت که زير نور ماه مي تاباند خودش، پيچ خورده اي دور خودت و من دستهايم مي ترسد، مي ترسد من، مي ترسد مرگ، مي ترسد من تا بگيردت و در فاصله اي دور نگاه دارد تا ببيند رنگت را. به رنگ اخرايي است پوستت و چشمهايت وقتي خيره مي شوي مي چکاني ذره ذره خودت را ميان چشمهايم و مدهوش مي شوم من، وقتي مي رقصي با صدايي که از دوردست مي آيد، صداي نزديکتر، هلهله اي گنگ،  هلهله خاموش معابد، هلهله غريب و لالايي گس بانوي ايل که روي تپه مرثيه        مي خواند. مي رقصي، پيچ مي خوري با صداي شرقي باد که از آنسوي مه مي آيد وقتي سکوت سايه انداخته است روي پيکر من، پيچ مي خوري بسان دود، پيکره ات مماس مي شود با خلاء، نفس نفس مي زني، فشافش حنجره ات حيواني تر مي شود، چشمهايت فراخ تر، دهشت آورتر از بزنگاه فرو رفتن نيشت به سينه من.

        دست و پا نداري، مي خزي، مي چرخي روي دمت. بخشي از خودت را روي دمت جا گذاشته اي و مثل دود مي پيچي دور خودت و متوقف مي شود نور ماه ميان چشمهاي نيمه بسته من، آنطرف   سينه ام، لانه ات، فرو مي روي ميان خرابه هاي خورده شده ام، مي لغزي آرام ميان لانه ات، آنسوي سينه من، حفره حفره هر روز ميان حفره اي مي خزي و اينسو، سينه من، ريشه هاش به زمين دوخته اند مرا. حالا قرار است خاک فرو بپوشد لانه تو را، سينه مرا، چشم هاي تو را، دستهاي مرا، خاک     نمي آرامد روي دستهايم، روي صورتم پس زده مي شود، بالا مي آورد مرا خاک، پراکنده مي کند   ريشه هايم را خاک؛ انگشتانم بيرون مي آيند، صورتم، پاهايم، سينه ام، با تو که خانه کرده اي در آن.

        گرسنه اي تو و خاليم من، خيره مي شوي، چگونه مي شود چشمهايت شبيه به چشم هاي تو شوند، شبيه به چيزي که در آن باشد من، باشد باد، باشد رود؛ خاک زرد، حاشيه اش من مي غلطم، نمي افتي تو، مي خزي ميان لانه ات. هميشه بوده اي،  ازل برايت کم آمده است، من کم آمده ام و تو همچنان مانده اي آنجا. نمي داني سخت مي شود چشمهايم وقتي تو چمباتمه زده اي يکجا، هميشه يکجا، تا دنيا بوده است يکجا و تکان نمي خوري تا من هميشه نگاهت کنم. هميشه نشسته اي تا هميشه بدانم من که هستي و هميشه باشد آن نگاه سرد که چيزي، رنگي، صدايي نيست در آن.     نمي دانم چرا جاي ديگري نبوده اي، دستکم روي سينه، پا يا صورت ديگري و مانده اي ميان سينه ام و ازل ازل زل زده اي به هر چيز و تلخيت جاري شده است ميان من، ميان رگان من و شب که دستهايم را پوشانده است.

        مي بلعي سينه ام را، دهن دره مي کني روي پيکره پيچيده ام، آرام مي گيري. با تو بلند        مي شوم، از ميان حفره سينه ام برمي خيزي،  پشت نور ماه، پشت مه، پشت باد، پشت پشت درختان که به آسمان نمي رسند و مي افتد دستهايشان کنارشان. تو با من نگاه مي کني، کوچک مي شوم من، نازک، مي روم ميان تن لزج تو، ميان تاريکي، تاريک است تنت، تلخي گسي دارد تنت، جايي ميان تخمهايت که هنوز نشده اند چيزي يا کسي که تکان بخورد يا بخزد. دست و پا مي زنم، تاريکي تلخ است و بعد بالا مي آوري از ميان سموم مرا. پرتاب مي شوم، رنگ پريده و سرد با سينه اي که ندارم و صدايي که بين خرابه هايم پيچيده شده است. مي آيي، مي نشيني ميان تهيگاه سينه ام و باز همان نگاه که چيزي نمي شود در آن پيدا کرد و باد و چيزي شبيه باد که تهي مي وزد و چيزي با خود    نمي آورد. آنقدر نگاه مي کني تا آتش بگيرد هرچه ريشه اي ميان من دارد و آن گيجي مسموم هزار بار، تا سپيده بدمد. تمام جانت جمع شده اند ميان تهيگاه سينه من و تمام من ميان چشمهايم درشت و گرد مي سوزند تا بشنوي آن صدايي را که فقط بزنگاه باد مي وزد و سکوت که با باد مي آيد. گيج تر مي شود نگاهت، صدا با باد مي آيد، دُهل صدايش تکثير مي شود ميان گوش، هوشي که رفته است و صدا فرو مي رود با باد، نفوذ مي کند. پراکنده مي شود من، تو را که چسبيده اي به آغوشم و حالا که آرام مي سري از ميان دامانم؛ بروي پاهايم، دستانم سرد، شانه هايم تکان مي خورند و سرد مي شودم و سرد مي شوي دست و پا مي زنم، چيزي از دامانم مي افتد روي پاهايي کبود، باد ايستاده است،       مي چرخد تا بپراکند.

رو به انبوهي جنگلم، مه شبيه وهم ، شبيه هر آنچه که ميان چشمهايت هول آور ، شبيه آواز ، وقتي که فرو مي روي ميان سينه ام ، و من که حالا قرار است فرو روم ميان مستطيلي نه چندان عميق و خاک فرو بپوشد لانه ترا ، سينه مرا ، چشمهاي ترا ، دستهاي مرا ، خاک نمي آرامد روي دستهايم ، روي صورتم ، پس زده مي شود ، بالا مي آورد مرا خاک ، پراکنده مي کند ريشه هايم را ، انگشتانم بيرون   مي آيند ، صورتم ، پاهايم ، سينه ام ، با تو که خانه کرده اي در آن. چيزي اما متصل مي کند مرا به خاک، مي خزد آرام ، مي شکافد سينه خاک را ، حرکت مي کند آن سو تر تا فرو رود جايي ديگر، تا جايي ديگر باشد متصل به خاک . خوابيده ام ، تو ميان سينه من ، ميان لانه ات ، چيزي پوسته مرا   مي ترکاند، دايره هاي گرد، دايره ميان خود راه باز مي کند، چتر مي شود به روي خودش ، مي ايستد، روي پاهايي که ريشه در من دارند. دايره ها تکثير مي شوند روي چشمهايم، حالا دستهايم ، سينه ام، پاهايم، انگشتانم. اما لانه ترا کسي يا چيزي راه به آن نمي برد. دايره ها، قارچهاي سرخ، زرد، سفيد کنار هم ، تنگاتنگ هم ، چسبيده به هم ، من درختي افتاده ام بر زمين، ريشه هايش ميان خاک ، و ريشه نيز به خاک سپرده نمي شود ، دستهاي باد ، قطره هاي باران ، مي روبد، مي شويد ، نيمه آشکار    ريشه ام را ، و فرو مي رود به سوي نيمه ديگر که سرگردان زمين است. مي گردد، نمي يابد و مي يابد آب ، آب آب ، چهر ه به سوي آسمان و قارچها که رو به تماميت من .

باد مي وزد ، و آب که از دستهايم مي گذرد ، از چشمهايم و ريشه هاي نداشته شان. ميان چتر      دايره هايي که بوي گوشت خام مي دهند.    

مي خزم ، ميان تاريکي زمين ، چون تو ، که مي خزي ميان حفره هاي تو در توي سينه ام، و گاه به گاه سر ميانشان مي گذاري ، آرام و بي صدا تا بخوابي و نرويد سبزه اي ، ريشه اي ، و نپيچد صدايي و قلمروي سکوت باشد لانه ات .

تکثير مي شوم من به شاخه هاي بزرگ ، کوچک و کوچک تر و امتداد مي يابم ميان ريشه درختي ، بوته اي ، صخره اي به هر کجا که کشيده شوم صداي آب و باد که مي وزد ميان دايره هايم و صداي سکوت و قطرات مه که حالا روي پيشاني ام نشسته است. مي پيچد ميان خرابه اي که تو از سينه ام ساخته اي  و رقص تو با صداي شرقي باد که از آن سوي مه آمده است وقتي سکوت سايه مي اندازد به روي پيکر من و لانه خالي تو، مي پيچي ميان هوا ، ميان خلأ، که اطراف ريشه هاي من است .      ريشه هاي من که لانه تو به آن مي رسد . صدا نزديکتر مي شود ، هلهله گنگ ، هلهله خاموش معابد ، هلهله غريب و لالايي گس بانوي ايل که روي تپه مرثيه مي خواند. مي رقصي ، پيچ مي خوري بسان دود، پيکره ات مماس مي شود با خلأ ، نفس نفس مي زني ، فشافش حنجره ات حيواني تر مي شود و چشمانت فراختر و دهشت آورتر از بزنگاه فرو رفتن نيشت به سينه من. سست و بي صدا آوار مي شوي به روي خودت ، سرت ، به ديوار مخروبه هاي تو در تو کوبيده مي شود ، مخروبه هايي از من  و دمت مي جهد به راست به چپ، صدا آرام مي گيرد ، هلهله خاموش و تو دوباره جان مي گيري ، مي سري از خرابه ام به سوي موهايم که پريشان باد است ، که پريشان توست ، پريشان مرگ و تکثير مي شوي و مي پيچي تو و نوزادانت که از تخم سر برآورده اند. موهايم آغشته تو و باد که مي برد مرا و مي برد ترا و تارهايي سياه شبيه شب ، شبيه هاشور باران که سپرده مي شود به دست باد، تار به تار ، پود به پود و مي رويد فرزندان تو ، آغشته به سرم ، آغشته به چشمهايم ، آغشته به بازوان برهنه ام و تو رهاشده از تکثير باز مي گردي به لانه ات . اعماق سياه آنچه از من به زمين مي رسد و مي پيچي به ريشه هاي من ، به ريشه هاي زمين که بستر دايره هايي رو به آسمانند، سرگردان مي شوي ، حفره به حفره ، ريشه به ريشه ، موي به موي ، طي کرده اي دستانم را ، پاهايم را ، که برهنه زمينند، مي پيچي به ساقهايم، به آنسوتر، موهايم ، که آشفته بادند ، خيس باران . نوشيده مي شوم من ، آوند ريشه هايم امتداد دهان زمينند تا رودي ، زمزمه اي ، آنسوتر خوانده شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

Make a Free Website with Yola.